جستجو
Filters
Close

داستان من

سلام به همه هموطن ها و هم زبانهای  گرامی .

به وب سایت آناهیتا یعقوبی خوش آمدید.

شاید خیلی از شما من را میشناسید و حتی شاید روزی همکار ، دوست و یا همکاسی بودیم .من سالهای زیادی بعنوان یک برنامه نویس کار کردم.

 من یک برنامه نویس بودم و کارم را از زمانی شروع کردم که زبان ++C تحت سیستم عامل Dos بعنوان یک زبان برنامه نویسی مدرن و ساختاریافته در کشور مطرح بود  . در آن زمان من بی وقفه در حال یاد گرفتن برنامه نویسی و نوشتن برنامه هایی که برای همکلاسیهایم سخت بود سپری میکردم برنامه هایی مثل محاسبه دترمینال ، یک برنامه رسم خطی در صفحه سیاه مانیتور و حتی یک سیستم عامل کوچک که چند دستور برای اجرا داشت . کم کم برنامه های کاربردی تر مانند سیستم پرسنلی با رابط کاربری زیبا .اما 4 ماه از پایان تحصیلاتم نگذشته بود که سیستم عامل ویندوز به بازار آمد و خوب به تبع آن نیاز جامعه برای برنامه های آن تغییر کرد و این بود که به یادگیری و پیاده سازی سیستم های پایگاه داده تحت ویندوز ، روی آوردم .

اما این پایان کار نبود .

زبانها و تکنولوژیهای بسیار زیادی در فواصل زمانی کوتاه وارد بازار میشدند و این یعنی سفارش دهنگان نرم افزار های مخصوصا مالی ،اداری و تجاری بطور مداوم خواسته ها و انتظارات جدید خود را مطرح میکردند و در کوتاهترین زمان تمایل به تحویل آن داشتند .در چنین وضعیتی ،برنامه نویسان باید حداقل روزی 10 ساعت مفید را پشت دستگاه رایانه خود سپری میکردند و من نیز از آنها مستثنی نبودم .سالها گذشت و من در کارم موفق بودم البته فقط در کار ،نه در درآمد !

 

 

 

من از کارم لذت میبردم و فکر میکردم که همین موضوع مرا به موفقیت میرساند و این بزرگترین اشتباه من بود !!!

در زمانی که برنامه نویسان از یکنواختی و سختی کار شکایت میکردند من حدود 17 سال برنامه نویسی کردم و هر بار سعی کردم از الگوریتمهای به روز و جدیدتری استفاده کنم و معضل یکنواختی را حل کنم .اما پس از آن به یک چالش بزرگ برخوردم.

بدن من دیگر توان 10 ساعت کار فرسایشی را نداشت و سرعت بروزرسانی اطلاعات برنامه نویسی ام کند تر از رشد تکنولوژی شد .حالا باید چکار میکردم؟!

انتخاب اول من برای خروج از این بحران تاسیس یک شرکت برنامه نویسی بود و بلافاصله آن را تاسیس کردم ولی...

مانند بسیاری از شرکتهای تازه تاسیس با طوماری از پرداختیها و نبود مشتری کافی ، البته بهتر بگوییم نداشتن ایده ناب و به اصطلاح استاد گرامی ام جناب آقای ماهان تیموری نبودن گاو بنفش در مجموعه ، مواجه شدم. در ابتدای امر سعی کردم با شراکت کمی بار از دوش خود بردارم غافل از اینکه به بارهایم افزوده خواهد شد و یک روز به این فکر کردم که کجای کارم اشتباه است ؟ و مثل بیشتر آدمها تقصیر را به گردن شریکها و اوضاع بد اقتصادی انداختم و هر روز با تحلیل هایی که بیشترشان از روی سیستم خسته فکری و باورهای ناقص که بدون هیج اساسی در ذهنم بود خود را خسته تر و ناتوان تر میکردم و بعد ها فهمیدم این یک بیماری اپیدمی در بین انسانهاست سندروم سطح انرژی!

یک روز  طبق روال همیشه داشتم افکار منفی خود را مرور میکردم و تصمیم گرفتم که دست از تلاش بردارم و به روزمرگی مرگبار روزگار سپری کنم در همان حال بودم که یک حس دوگانگی سراغم آمد و از خدا طلب کمک کردم .با تمام وجودم از خدا خواستم که کمک کند تا از این وضعیت خارج شوم . این طلب و درخواست از منشاء و خالق هستی ، حس امید را  در من بیدار کرد و حرکت کردم.

در اولین گام در اینترنت به دنبال راه حل گشتم در باب موفقیت ، راهکارهای تجاری ، مشاوره فردی و تجاری ، قانون جدب و....

در مورد آنها ، کتابها ، دوره های غیر حضوری و مقاله هایی مطالعه کردم و به مرور شاهد بهتر شدن اوضاع بودم ولی هنوز ابهامهای زیادی داشتم و البته معضلات زیادی بدون حل باقیمانده بود و همین موقع بود که با کوچینگ کسب و کار (business coaching) آشنا شدم و در آموختن و فراگیری آن درنگ نکردم و به همراه معدودی بعنوان اولین دانشجوهای موسسه آموزشی IBC ،(Iran business coaching) شروع به آموختن و بکارگیری آن نمودم .

و به این ترتیب شروع کردم به نوشتن داستان کسب و کار خودم.

 

 

عضویت در خبرنامه